|
رفته بود و من دیگر تنهایی بیش در جاده ای بودم. نمی دانم کجا بود. در تنهاییم بیراهه ای بیش نبود. چشمانم بسته در خواب می رفتم. در صحرای بیکران بودنم را حس نمی کردم. می رفتم ولی به هیچ جا نمی رسیدم. تنهای تنها در کویر. چشمانم باز شد و بی اختیار خندیدم به دریای خاک و آسمان آفتاب که میدیدم. تا جایی که چشم کار می کرد چیزی جز خاک و صحرا نبود. شب شد و ستاره در آسمان گم شد منم می خواستم تا بیکران بروم. گفتم : کاش می شد تمام ستارگان می شد از آن همه . ولی افسوس برای ستاره بودن باید سفر کرد به کهکشان! در این افکار بودم که باران شروع به باریدن کرد و کویر تشنه سیراب شد. دل من نیز از باران ستاره سراب شد! می خواستم بمانم تا بی نهایت با کویر و باران ولی روحم به کهکشان پیوست و تنم در عمق کویر با باران گذشت! + توسط هیسسسس !!! |
|