|
اما افسوس! افسوس که تو رفتی و بی آنکه قدری به یاد من باشی بی آنکه در یادت باشم بی آنکه احساس کنی قلبی برای تو می تپد و دوستت دارم را فریاد می زند رفتی و من را با این همه آشفتگی در بهت و ماتم رها کردی رفتن تو آغاز یک شکست بود آری!! شکستی که مرا در خود شکست و مرا از ریشه خشکاند نمی گویم عاشق تر از مجنون از فرهاد از خسرو یا هر کس دیگر هستم اما بدان اندازه دوستت دارم و بر سر حد ستایشت می کنم کاش خداوند ذره ای مرا در زندگانی تو جای می داد اما دریغا که در زندگانی تو هیچ جایی نداشتم رفتی و به فکر چشمان بارانی من نبودی به فکر دستانی که دیگر گرمی را احساس نخواهد کرد و به سخنی که دیگرهیچ آغازی ندارد بمان با من!! بمان حتی برای لحظه ای اندک با من بمان!! بمان تا چشمانم دوباره تو را ببیند و دهانت را ببویم و دستانت را بگیرم.... + توسط هیسسسس !!! |
|