
من در پس در تنها مانده بودم...
همیشه خودم را...
در پس یک در تنها دیده ام...
گویی وجودم...
در پس این در جامانده بود...
در گنگی آن ریشه داشت...
آیا زندگی ام صدای بی پاسخ بود؟تکرار و تکرار !
نگاهم خیره...
جاده ای پیچ در پیچ...
انتهایی بی پایان...
چشمهای نگرانم و نگاه های منتظرم...
و عبور از آسفالتهای آفتاب خورده ی آب شده...!
انگار هیچ کدامشان تمامی ندارند...
فرصتها میگذرند و امید(!!) به آینده ای مبهم
آینده ای که انگار برایم فرقی نمیکند!
و چه کسی میداند جز تو؟!
که پیچ بعدی چه خواهد شد ؟؟؟؟